از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و چهل و سوم :
سردار نیمچه لبخندی زد. در این چند وقت عطا او را "عمو" خطاب میکرد. نه آن عموی ساختگی که چند ماه پیش جلوی در بیمارستان به او گفت؛ این عمو از جان و دل بود.
- اینجا رو من بهش میرسیدم، ولی جای بازی و قایم شدن فریدون بود. الان بهش بگو کجای این دهو دوست داری، اینجا رو نشونت میده.
عطا چند قدمی به سردار نزدیک شد.
- عمو! منو نیاوردی زمین بازی فریدونو نشونم بدی، مگه نه؟ چیزی شده؟
سردا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دلتون سبز جانا💋
۳ ماه پیشالهام
3وای چه کردی با این پارت من که اشکام بند نمیاد 😭😭😭😭
۳ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم. مهربان😢😢❤️❤️
۳ ماه پیشسهیل۲۹
6خدایا هر چقد اشک بریزم کمه غم سردار تا گلوی منم اومد
۳ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
2نویسنده جون اشکمونو درآوردی که.